گلاره

امروز تا همیشه ........
مدیر وبلاگ: گلاره

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

امکانات جانبی
theme-designer.com
گلاره و دختران آلامتو
ادبی،هنری و...
نویسنده : گلاره در تاریخ : سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ و ٢:۱۸ ‎ب.ظ | +

 

کاش خدا ...

*** برای تو .برای چشمات...! برای من، برای دردام...! برای ما،برای همه ی تنهائیامون ، کاش خدا کاری کنه...

 نایت اسکین

 



برچسب ها :




.یافتن ردپای باران آن سالها سخت نیست.هست؟
نویسنده : گلاره در تاریخ : دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ و ۱:۱٦ ‎ب.ظ | +

 

یافتن ردپای باران آن سالها سخت نیست.هست؟

 

 ازچشم یا آسمان

فرقی نمی‌کند

باران که بر زمین افتاد

دیگر باران نیست .

 

 



برچسب ها :




.چه می خواهی
نویسنده : گلاره در تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ و ۱:٠٠ ‎ب.ظ | +

چه می خواهی؟

دستهایی ضمخت؛

یا رنگ پریده یک چهره ی باطل شده؟؟

 



برچسب ها : چه می خواهی




.خدای من
نویسنده : گلاره در تاریخ : دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ و ۱:۱۸ ‎ب.ظ | +

خدای من

دوستت دارم.

 



برچسب ها :




.تا دریا برای فراموشی غم
نویسنده : گلاره در تاریخ : چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ و ٤:٥٩ ‎ب.ظ | +

تا دریا برای فراموشی غم

 

سرما خورده است و اصلا حوصله ندارد . نمی تواند روی خوابش متمرکز شود  چون باد زوزه می کشد و به درودیوار می کوبد گویی که همه زمان و مکان شیون می کنند و بر سر می زنند و صداها چونان پتکی روی مغزش کوبیده می شود . بی حال و زار با بدنی تب دار و نحیف روی تخت دراز به دراز افتاده است ، ولی دیگر طاقت شنیدن لشکر صداها را ندارد . قلبش لبریز از دردهای وحشتناک است بلند می شود موهای تابدار عسلی رنگش را پشت سر جمع می کند و از پشت پنجره به دریا خیره می شود هیچ چیزی پیدا نیست و هیچ نشانی از دریا با آن عظمتش پدیدار نیست آخر دورترها همه چیز در تاریکی محض است . دوباره برمی گردد و سراغ یخچال ته اتاق می رود لیوانی آب برای خودش می ریزد . آنقدر بدنش تبدار است که با خوردن لیوان آب سرد، خنکای سکرآوری بدنش را از هم باز می کند . باد همچنان زوزه می کشد . هم اتاقیش عصر گفته بود همیشه وقتی پاییز و زمستان می شود اینجا همینطور است باد آنچنان در خود می لولد  ودریا به غرش در می آید که هیچ به مغزت رسوخ نمی کند ، دریای آرام روز همان دریای طوفانی و پر تلاطم دیشب بوده و در ذهنت بدنبال کشتی ، تخته پاره ایی ، قایقی چیزی می گردی که دیشب سرگردان دنبال ناجیی هرچند آسمانی می گشتند و با دستهای گره کرده بسوی آسمان مه گرفته خیره شده و تصور می کردند حتما تا چند لحظه دیگر کسی از غیب و از طرف مهربانیهای بی کران خدا به سوی آنها می شتابد اما دریغ با موجی سراسیمه به قعر آبها رفته و صبح با جسدی باد کرده به ساحل رسیده اند .با دست ابر افکارش را برهم می زندو پنجره را رها کرده به سوی تختشمی آید، آنقد رخسته است که به محض اینکه دوباره روی تختش می رود ازپای افتاده خوابش می برد اما تا صبح هذیان می گوید و گاه گداری با دلهره و اضطراب های فراوان خواب می بیند که جزر و مد دریا آنقدر بالا آمده که حالا آنها هم در طبقه چهارم ساختمان 8 طبقه ، زیر آب رفته اند و وقتی هراسان و وحشت زده بیدار می شود بازخود را در خواب و بیداری در همان اتاق گرم و با امنیت می بیند ،دوباره سرش را روی متکا می گذارد و می خوابد وباز تا صبح ده بار دیگر بیدارمی شود و باز هم می خوابد. اولین شب است که با هم اتاقیهایش است از پرواز که رسیده بود بی معطلی خواسته بود سوار آژانس بشود و به مجتمع بیاید اما یکی از دوستان قدیمیش گفته بود دنبالش می آید . کمی دیر کرده بود از رودبار تا فرودگاه رشت را با سرعتی دیوانه وار طی کرده بود . چون هر لحظه آساره زنگ زده بود و گفته بود اینجا مه همه جا را فرا گرفته ،تاریک است ، وحشتناک است . اصلا فرودگاه تعطیل شده و کسی اینجا نیست بجز یک آژانس که منتظر دوستش مانده بود و حالا آساره دقیقا 5 دقیقه بود که دم فرودگاه با اضطراب و ترسی ناشیانه منتظر دوستش مانده بود وبعد هم به یک مزدا خیره شده بود . شنیده بود که دوستش گفته با یک پیکان قراضه بدنبالت می آیم و منتظر پیکان جوانان آبی رنگ قدیمی بود که از تک و تا افتاده است و حالااین مزدا ، خواسته بود از خیر مهربانی دوستش بگذرد و سوار تاکسی آژانس شود که مزدا بوق می زند و او از ترس در جای خودش خشکش می زند و به زحمت و هراسناک به دوستش زنگ می زند که کجایی ، بابا دارم می میرم الان ازدلهره از هوش می روم و اوناگهان با دسته گل رزی جلوی رویش چون شبهی ظاهر می شود و میگوید عزیزم 5 دقیقه است که به تو نگاه می کنم چقدر عوض شده ایی ، مثل یک دسته گل ولی خیلی تکیده و پژمرده. همان شب ساعت 11و نیم به مجتمع می رسد و می بیند که همه دنیا خواب است الا دریا و باد .

آدمها همان آدمهای همیشگی که بارهای قبل دیده بود – ولی اینبار کمی آشناتر – یکی از همکاران در پذیرش برایش قهوه اسپرسو می آورد از هیچکدام دفعاتی که به آنجا آمده بود متوجه نشده بود که دو انگشت دست راست متصدی پذیرش به طرز چندش آوری ناقص است و از بند اول قطع شده است و آنچنان دو تکه گوشت بی حالت جای دو انگشت کشیده را گرفته بود که آدم دچار تهوع می شد . وقتی قهوه اسپرسو را از دستش می گیرد یک لحظه از این تصویر مشمئزکننده عق می زند و متصدی مظلومانه می گوید انگار هواپیما خیلی لکنته و زهوار در رفته بوده که اینطور حالتان خراب شده است . آساره سکوت می کند و بدون اینکه قهوه را بخورد به سمت آسانسور می رود و در طبقه چهارم دم سویت 117 خسته و وارفته می ایستد و در می زند ، زن با موهای مش کرده و صورت خیلی سیاهش در اتاق را باز می کند صورت غمگین و اندوهناکی دارد با همان سکوت که در را باز کرده باز می گردد و روی تختش دراز می کشد و بزودی زود پلک هایش همدیگررا در آغوش می گیرند . آساره آرام بدون اینکه چیزی از جایش تکان بخورد، شربتش را می خورد مسواک می زند و اندوهگین با دسته گل رز روی تخت دراز می کشد . فردا صبح زود کلاسهایش شروع می شود اینبار تنها آمده است 1000 کیلومتر راه را از پشت  کوههای زاگرس تا به این مکان دنج و خلوت کنار دریا طی کرده است تا از استاد با تجربه اش درسهای جدید یاد بگیرد . اما نه بیشتر به آن خاطر آمده است که علی او را تنها گذاشته بود و گفته بود تو را تنها گذاشتم چون تمام  بزرگراه همت را زیر باران راه رفتم و تو جواب تلفنم را ندادی جوری که کینه هایش باد کرده بودند . عجیب است نه ؟

تمام دیشب باد می آمد و باد زوزه می کشید و فریاد می زد مثل فغان و زاری که زنها در چمر کردی انجام می دهند آنچنان بیداد می کردند که گویی ........

 

گلاره

 پاییز89

 

 

نایت اسکین

 

 



برچسب ها : دریا




.آخرین روز انتظار
نویسنده : گلاره در تاریخ : سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ و ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | +

 

آخرین روز انتظار

 

هنوز کاملا هوا تاریک نشده بود که آساره کرد به سرعت از روی نرده های کنار باجه بانک نزدیک ورودی دانشکده های علوم انسانی و فنی به آنطرف پرید و در میان انبوهی ازدرختان چنار و توت وعرعر گم شد و از لابه لای صدها بوته ی گل سرخ که در آن هوای سرد پژمرده بودند، خودش را به اتوبوس دروازه شیراز رساند .

از شلوغی داخل اتوبوس نفسش بند آمده بود ، انبوه جمعیت و دانشجویانی که به خانه هایشان می رفتند در فضای اتوبوس همهمه ایی به پا کرده بودند .آساره با چشمان خیس و براقش با هزاران بغض فرو خورده ، خودش را به یکی از میله های اتوبوس آویزان کرد و از پنجره به بیرون خیره شد .هوای نجف آباد هنوز ابری و گرفته بود و نوک درختهای برهنه در باد می لرزیدند– باغ های انبوه و تو در توی انار و توت و تاک ها درهم می لولیدند و آنچنان با قدرت در آن سوز سرد زمستانی به خاک سفت و چروکیده ، پنجه کشیده بودند که باد به هیچ رو نمی توانست آنها را با آن صدای مهیب و گروپ گروپ دهشتناکش از جا بکند و به گوشه ایی بی پناه در دوردستها پرت کند .آساره شیشه اتوبوس را کمی به عقب کشید تا هوای تازه به داخل بیاید از آن صداها و گلایه ها و ناله ها و شورهای دور اما بیهوده ی جوانان شوریده حال و پریشان خسته است و موها و چهره اش را با سخاوت تمام بدست باد سپردو به نرمی در خلسه غروب آفتاب نفسی تازه کرد . هنوز نصف راه را هم نیامده اند تازه به سرمارپیچ و پل آبی روی زاینده رود (توحید) رسیده اند نگاهش در منظره آنسوی پل گم می شود .آنجا چند درخت کج و کوله و چنارهای لکنتوی بی آب در انتهای پل، آنسوی  رودخانه  درهم غش و ریسه رفته اند . در هوا ، گنجشکها جیک جیک کنان ، ترسان و هراسان در میان درختها می پرند . آخرین اشعه های لرزان نور خورشید  تارهای عنکبوت  بین درختهای  اغما زده را می لرزاند و موهای آساره هنوز  در باد به این سوو آن سوی گونه های غمناکش می لغزند . از میان کوههای استوار صفه از این سو و آپارتمانهای شیک و نوساز مدرن آن سوی جاده می گذرند و بعد از 45 دقیقه پرت شدن ودست و پا له کردن و جیغ های هیستریکی دیگر دانشجویان به سر حکیم نظامی می رسند . اتوبوس در ایستگاه می ایستد و چند دانشجو حول و به سرعت، با گفتن ببخشید به شانه های نحیف آساره تنه ایی می زنند و خارج می شوند و در سایه روشن غروب آفتاب میان کوچه پس کوچه های واپس زده جوانی گم می شوند . آساره همچنان در رخوت زمستان، پوست و جان بی تاب و بدن داغش را به باد سپرده است . بدنش ، بدن یک زن کامل و زنده دنیای کهنه  ما ، در لباس فرم دانشگاه پوشیده است. موهای پر پشت بلوطی سیر ، پیشانی نه چندان بلند ، ابروان پر پشت  و سیاه و گونه های برجسته و بینی نازک و قلمی – مانند بینی یک صورت نقاشی از نقاشیهای اساطیری شکیبا ، شاید سیندختی دیگر از شاهنامه است و چشمان درشت و کشیده با دو نی نی شیطان و سخت غمناک و لبهای پر از خواهشش  بر دستان  زحمت کشیده و ضمخت راننده مات مانده است . ماشین در زوزه های گریان باد که ناله های گرگ زخمی را در میماند در یاهو گویان ترسناک باد و در مسیر همیشگی خود و در ایستگاه  بعدی پس از گذشتن از دم در توپ خانه نظامی و خانه کارگر و دو سه جای دیگر به دم دانشگاه پت و پهن و لبریز از علم اصفهان میرسد. آساره با دنیای مملو از امیدش دم دانشگاه  پایین می آید و در تکاپوی لحظه های زودگذر عمر با یک تاکسی خود را به میدان انقلاب می رساند.

هوا کم کم  دارد به تاریکی خوفناک خود نزدیک می شود. خوفناک و از آن جور لحظه هایی که اشیاء بی آزار روز در تاریکی وهم آور، چون پرهیب هایی به آمد و شد می پردازند و آدم را وحشت زده می کنند . آساره به انتظار کنار پل رودخانه می نشیند هواسش در عالم دیگریست و در تک تک امعاء و احشاء و ذهنش ، بغضها می آیند و می روند . اندک تلنگری لازم است تا به اشک و آه و گریه و زاری تبدیل شوند . سوز سردی پیشتر از پیش می آید و برای آساره کرد امروز تا هم اکنون که چند لحظه دیگر به پایانش نزدیک است از آن روزهائیست که تراژدیها  بیداد می کنند که کسی را بزور با تمام وجود در آغوش بگیرند .آساره کرد به آهستگی کنار پل قدم می زند به تنهایی رغبت نمی کند که تمام زیبایی عصر زمستانی سی و سه پل را با چشمانش ببلعد و بی قرار در انتظار دوستش علی مشرقی است . علی از آن آدمهای عجیب ، ساکت و آرام و باز عجیب ، اما با درونی پر از غوغاست، که اگر روزی آساره کرد قلبش را بشکافد مطمئنا دنیایی از پیچیدگیها را با یک وسواس وحشتناک رمانتیک درونش پیدا می کند و باز به آهستگی با چشمانی سرشار از شور ولی غمی عاشقانه  ، ستونهای پل را برای صدمین بار می شمارد . سرگرمی خوبیست اقلا تا وقتی که دوست آرامش با آن لبخندهای گوشه دار ، نمکین و گوشتی می آید و لبهای بچگانه و شیرین و آن چشمهای کشیده ی پاک ایرانی ایرانی ، که چقدر همیشه بی تابشان است.

هوا سردتر و سردتر می شود و دانه های برف چون موجوداتی آسمانی – فرشتگانی با بالهایی نامرئی و سفید به زمین می نشیند  - آساره در خود چمباتمه می زند و ساعت سر در مغازه های آنسوی پل را با آن تابلو های نئون داردر ولعی غلیظ نگاه می کند. دم و بازدم که می زند ابرهای کوچکی جلوی صورتش نقش می بندد و به افکار لولیده و درهمش چنگ می زند به همان  روز ، عصر می رود . همان عصر سرد که خیلی از آدمهایی که در طول سالهای زندگیش ندیده بود را ملاقات کرد ؛ آدمهای عجیب که هر کدام برای خود معمایی بودند دست در گریبان ، آدمهایی از خود بیگانه . آدمهایی که ناگهان از درون پوکیده اند و تازه پس از سالها به این نتیجه رسیده اند که می توانند کسی دیگر باشند . و علی از همان دسته آدمهایی دیگر بود که خود را به خوبی نمی شناخت و تازه به این درک رسیده بود که درختهای توت و چنارها از دو خانواده ی متفاوتند . همان روز که از در فرودگاه بعد از 9 سال بیرون آمده بود در ترمینال پروازهای خارجی به انتظار عشق ندیده ایی در موهایش چنگ انداخته بود . فهمیده بود این آمدن او یک تازیانه ایی بی درد بوده که تازه متوجه آن شده است. سیلیی به سرخی سیب های داخل سبدی که ( آساره) در اولین دیدارشان کنار رودخانه سن در خیابان شارل گارنیهبه حالت وهم گونه ایی با گریه هایی دورو دراز و خاطرات ضروری از ایران با نیمچه لبخندی  به او هدیه کرده بود و گفته بود « آقا ببخشید کمکی از دست من بر  میاد »  و امروز به انتظارش قایقها را که سرگردان میان موجها در سراشیبی تکان می خورند دوباره دیده بود و انقلابی در درونش رخ داده بود. و به آخر پل که توریستهای فرانسوی پس از طی هزاران کیلومتر ...... روی آن قدم می زنند نگاه می کرد و از دور سایه لرزان آن قیافه جذاب و دوست داشتنی  را با نی نی چشمانش با شور و شوق با تپش  قلب و هیجان نگاه می کند و همینکه بلند می شود  به او دست بدهد می بیند در سایه ها محو شده و وقتی به اشتباه دست یک توریست فرانسوی را می فشارد متوجه می شود چند سال است هر روز کنار پل می نشیند تا نازنینش از پرواز بنشیندو هزار بار به اشتباه دست کسی دیگر را فشرده است.

گلاره

پاییز 89

 

 

 



برچسب ها : اصفهان، داستان کوتاه، باغها، آساره




.از دست این آدمها خسته شدم.
نویسنده : گلاره در تاریخ : شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ و ۱:٢٩ ‎ق.ظ | +

 

 

  این شیوه آدمهاست که وقتی می خواهند چیزی را نابود کنند .از آن هیولایی در ذهن دیگران می سازند.

                                       


                              نایت اسکین

 

 

 



برچسب ها :




........................ مطالب قدیمی‌تر >>


.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ