.خدای مهربانم همیشه مواظبمان باش.

چه می خواهی؟

دستهایی ضمخت؛

یا رنگ پریده یک چهره ی باطل شده!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ توسط گلاره

دوستت دارم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ توسط گلاره

تا دریا برای فراموشی غم

 

سرما خورده است و اصلا حوصله ندارد . نمی تواند روی خوابش متمرکز شود  چون باد زوزه می کشد و به درودیوار می کوبد گویی که همه زمان و مکان شیون می کنند و بر سر می زنند و صداها چونان پتکی روی مغزش کوبیده می شود . بی حال و زار با بدنی تب دار و نحیف روی تخت دراز به دراز افتاده است ، ولی دیگر طاقت شنیدن لشکر صداها را ندارد . قلبش لبریز از دردهای وحشتناک است بلند می شود موهای تابدار عسلی رنگش را پشت سر جمع می کند و از پشت پنجره به دریا خیره می شود هیچ چیزی پیدا نیست و هیچ نشانی از دریا با آن عظمتش پدیدار نیست آخر دورترها همه چیز در تاریکی محض است . دوباره برمی گردد و سراغ یخچال ته اتاق می رود لیوانی آب برای خودش می ریزد . آنقدر بدنش تبدار است که با خوردن لیوان آب سرد، خنکای سکرآوری بدنش را از هم باز می کند . باد همچنان زوزه می کشد . هم اتاقیش عصر گفته بود همیشه وقتی پاییز و زمستان می شود اینجا همینطور است باد آنچنان در خود می لولد  ودریا به غرش در می آید که هیچ به مغزت رسوخ نمی کند ، دریای آرام روز همان دریای طوفانی و پر تلاطم دیشب بوده و در ذهنت بدنبال کشتی ، تخته پاره ایی ، قایقی چیزی می گردی که دیشب سرگردان دنبال ناجیی هرچند آسمانی می گشتند و با دستهای گره کرده بسوی آسمان مه گرفته خیره شده و تصور می کردند حتما تا چند لحظه دیگر کسی از غیب و از طرف مهربانیهای بی کران خدا به سوی آنها می شتابد اما دریغ با موجی سراسیمه به قعر آبها رفته و صبح با جسدی باد کرده به ساحل رسیده اند .با دست ابر افکارش را برهم می زندو پنجره را رها کرده به سوی تختشمی آید، آنقد رخسته است که به محض اینکه دوباره روی تختش می رود ازپای افتاده خوابش می برد اما تا صبح هذیان می گوید و گاه گداری با دلهره و اضطراب های فراوان خواب می بیند که جزر و مد دریا آنقدر بالا آمده که حالا آنها هم در طبقه چهارم ساختمان 8 طبقه ، زیر آب رفته اند و وقتی هراسان و وحشت زده بیدار می شود بازخود را در خواب و بیداری در همان اتاق گرم و با امنیت می بیند ،دوباره سرش را روی متکا می گذارد و می خوابد وباز تا صبح ده بار دیگر بیدارمی شود و باز هم می خوابد. اولین شب است که با هم اتاقیهایش است از پرواز که رسیده بود بی معطلی خواسته بود سوار آژانس بشود و به مجتمع بیاید اما یکی از دوستان قدیمیش گفته بود دنبالش می آید . کمی دیر کرده بود از رودبار تا فرودگاه رشت را با سرعتی دیوانه وار طی کرده بود . چون هر لحظه آساره زنگ زده بود و گفته بود اینجا مه همه جا را فرا گرفته ،تاریک است ، وحشتناک است . اصلا فرودگاه تعطیل شده و کسی اینجا نیست بجز یک آژانس که منتظر دوستش مانده بود و حالا آساره دقیقا 5 دقیقه بود که دم فرودگاه با اضطراب و ترسی ناشیانه منتظر دوستش مانده بود وبعد هم به یک مزدا خیره شده بود . شنیده بود که دوستش گفته با یک پیکان قراضه بدنبالت می آیم و منتظر پیکان جوانان آبی رنگ قدیمی بود که از تک و تا افتاده است و حالااین مزدا ، خواسته بود از خیر مهربانی دوستش بگذرد و سوار تاکسی آژانس شود که مزدا بوق می زند و او از ترس در جای خودش خشکش می زند و به زحمت و هراسناک به دوستش زنگ می زند که کجایی ، بابا دارم می میرم الان ازدلهره از هوش می روم و اوناگهان با دسته گل رزی جلوی رویش چون شبهی ظاهر می شود و میگوید عزیزم 5 دقیقه است که به تو نگاه می کنم چقدر عوض شده ایی ، مثل یک دسته گل ولی خیلی تکیده و پژمرده. همان شب ساعت 11و نیم به مجتمع می رسد و می بیند که همه دنیا خواب است الا دریا و باد .

آدمها همان آدمهای همیشگی که بارهای قبل دیده بود – ولی اینبار کمی آشناتر – یکی از همکاران در پذیرش برایش قهوه اسپرسو می آورد از هیچکدام دفعاتی که به آنجا آمده بود متوجه نشده بود که دو انگشت دست راست متصدی پذیرش به طرز چندش آوری ناقص است و از بند اول قطع شده است و آنچنان دو تکه گوشت بی حالت جای دو انگشت کشیده را گرفته بود که آدم دچار تهوع می شد . وقتی قهوه اسپرسو را از دستش می گیرد یک لحظه از این تصویر مشمئزکننده عق می زند و متصدی مظلومانه می گوید انگار هواپیما خیلی لکنته و زهوار در رفته بوده که اینطور حالتان خراب شده است . آساره سکوت می کند و بدون اینکه قهوه را بخورد به سمت آسانسور می رود و در طبقه چهارم دم سویت 117 خسته و وارفته می ایستد و در می زند ، زن با موهای مش کرده و صورت خیلی سیاهش در اتاق را باز می کند صورت غمگین و اندوهناکی دارد با همان سکوت که در را باز کرده باز می گردد و روی تختش دراز می کشد و بزودی زود پلک هایش همدیگررا در آغوش می گیرند . آساره آرام بدون اینکه چیزی از جایش تکان بخورد، شربتش را می خورد مسواک می زند و اندوهگین با دسته گل رز روی تخت دراز می کشد . فردا صبح زود کلاسهایش شروع می شود اینبار تنها آمده است 1000 کیلومتر راه را از پشت  کوههای زاگرس تا به این مکان دنج و خلوت کنار دریا طی کرده است تا از استاد با تجربه اش درسهای جدید یاد بگیرد . اما نه بیشتر به آن خاطر آمده است که علی او را تنها گذاشته بود و گفته بود تو را تنها گذاشتم چون تمام  بزرگراه همت را زیر باران راه رفتم و تو جواب تلفنم را ندادی جوری که کینه هایش باد کرده بودند . عجیب است نه ؟

تمام دیشب باد می آمد و باد زوزه می کشید و فریاد می زد مثل فغان و زاری که زنها در چمر کردی انجام می دهند آنچنان بیداد می کردند که گویی ........

 

گلاره

 پاییز 89


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ توسط گلاره

آخرین روز انتظار

 

هنوز کاملا هوا تاریک نشده بود که آساره کرد به سرعت از روی نرده های کنار باجه بانک نزدیک ورودی دانشکده های علوم انسانی و فنی به آنطرف پرید و در میان انبوهی ازدرختان چنار و توت وعرعر گم شد و از لابه لای صدها بوته ی گل سرخ که در آن هوای سرد پژمرده بودند، خودش را به اتوبوس دروازه شیراز رساند .

از شلوغی داخل اتوبوس نفسش بند آمده بود ، انبوه جمعیت و دانشجویانی که به خانه هایشان می رفتند در فضای اتوبوس همهمه ایی به پا کرده بودند .آساره با چشمان خیس و براقش با هزاران بغض فرو خورده ، خودش را به یکی از میله های اتوبوس آویزان کرد و از پنجره به بیرون خیره شد .هوای نجف آباد هنوز ابری و گرفته بود و نوک درختهای برهنه در باد می لرزیدند باغ های انبوه و تو در توی انار و توت و تاک ها درهم می لولیدند و آنچنان با قدرت در آن سوز سرد زمستانی به خاک سفت و چروکیده ، پنجه کشیده بودند که باد به هیچ رو نمی توانست آنها را با آن صدای مهیب و گروپ گروپ دهشتناکش از جا بکند و به گوشه ایی بی پناه در دوردستها پرت کند .آساره شیشه اتوبوس را کمی به عقب کشید تا هوای تازه به داخل بیاید از آن صداها و گلایه ها و ناله ها و شورهای دور اما بیهوده ی جوانان شوریده حال و پریشان خسته است و موها و چهره اش را با سخاوت تمام بدست باد سپردو به نرمی در خلسه غروب آفتاب نفسی تازه کرد . هنوز نصف راه را هم نیامده اند تازه به سرمارپیچ و پل آبی روی زاینده رود (توحید) رسیده اند نگاهش در منظره آنسوی پل گم می شود .آنجا چند درخت کج و کوله و چنارهای لکنتوی بی آب در انتهای پل، آنسوی  رودخانه  درهم غش و ریسه رفته اند . در هوا ، گنجشکها جیک جیک کنان ، ترسان و هراسان در میان درختها می پرند . آخرین اشعه های لرزان نور خورشید  تارهای عنکبوت  بین درختهای  اغما زده را می لرزاند و موهای آساره هنوز  در باد به این سوو آن سوی گونه های غمناکش می لغزند . از میان کوههای استوار صفه از این سو و آپارتمانهای شیک و نوساز مدرن آن سوی جاده می گذرند و بعد از 45 دقیقه پرت شدن ودست و پا له کردن و جیغ های هیستریکی دیگر دانشجویان به سر حکیم نظامی می رسند . اتوبوس در ایستگاه می ایستد و چند دانشجو حول و به سرعت، با گفتن ببخشید به شانه های نحیف آساره تنه ایی می زنند و خارج می شوند و در سایه روشن غروب آفتاب میان کوچه پس کوچه های واپس زده جوانی گم می شوند . آساره همچنان در رخوت زمستان، پوست و جان بی تاب و بدن داغش را به باد سپرده است . بدنش ، بدن یک زن کامل و زنده دنیای کهنه  ما ، در لباس فرم دانشگاه پوشیده است. موهای پر پشت بلوطی سیر ، پیشانی نه چندان بلند ، ابروان پر پشت  و سیاه و گونه های برجسته و بینی نازک و قلمی مانند بینی یک صورت نقاشی از نقاشیهای اساطیری شکیبا ، شاید سیندختی دیگر از شاهنامه است و چشمان درشت و کشیده با دو نی نی شیطان و سخت غمناک و لبهای پر از خواهشش  بر دستان  زحمت کشیده و ضمخت راننده مات مانده است . ماشین در زوزه های گریان باد که ناله های گرگ زخمی را در میماند در یاهو گویان ترسناک باد و در مسیر همیشگی خود و در ایستگاه  بعدی پس از گذشتن از دم در توپ خانه نظامی و خانه کارگر و دو سه جای دیگر به دم دانشگاه پت و پهن و لبریز از علم اصفهان میرسد. آساره با دنیای مملو از امیدش دم دانشگاه  پایین می آید و در تکاپوی لحظه های زودگذر عمر با یک تاکسی خود را به میدان انقلاب می رساند.

هوا کم کم  دارد به تاریکی خوفناک خود نزدیک می شود. خوفناک و از آن جور لحظه هایی که اشیاء بی آزار روز در تاریکی وهم آور، چون پرهیب هایی به آمد و شد می پردازند و آدم را وحشت زده می کنند . آساره به انتظار کنار پل رودخانه می نشیند هواسش در عالم دیگریست و در تک تک امعاء و احشاء و ذهنش ، بغضها می آیند و می روند . اندک تلنگری لازم است تا به اشک و آه و گریه و زاری تبدیل شوند . سوز سردی پیشتر از پیش می آید و برای آساره کرد امروز تا هم اکنون که چند لحظه دیگر به پایانش نزدیک است از آن روزهائیست که تراژدیها  بیداد می کنند که کسی را بزور با تمام وجود در آغوش بگیرند .آساره کرد به آهستگی کنار پل قدم می زند به تنهایی رغبت نمی کند که تمام زیبایی عصر زمستانی سی و سه پل را با چشمانش ببلعد و بی قرار در انتظار دوستش علی مشرقی است . علی از آن آدمهای عجیب ، ساکت و آرام و باز عجیب ، اما با درونی پر از غوغاست، که اگر روزی آساره کرد قلبش را بشکافد مطمئنا دنیایی از پیچیدگیها را با یک وسواس وحشتناک رمانتیک درونش پیدا می کند و باز به آهستگی با چشمانی سرشار از شور ولی غمی عاشقانه  ، ستونهای پل را برای صدمین بار می شمارد . سرگرمی خوبیست اقلا تا وقتی که دوست آرامش با آن لبخندهای گوشه دار ، نمکین و گوشتی می آید و لبهای بچگانه و شیرین و آن چشمهای کشیده ی پاک ایرانی ایرانی ، که چقدر همیشه بی تابشان است.

 هوا سردتر و سردتر می شود و دانه های برف چون موجوداتی آسمانی فرشتگانی با بالهایی نامرئی و سفید به زمین می نشیند  - آساره در خود چمباتمه می زند و ساعت سر در مغازه های آنسوی پل را با آن تابلو های نئون داردر ولعی غلیظ نگاه می کند. دم و بازدم که می زند ابرهای کوچکی جلوی صورتش نقش می بندد و به افکار لولیده و درهمش چنگ می زند به همان  روز ، عصر می رود . همان عصر سرد که خیلی از آدمهایی که در طول سالهای زندگیش ندیده بود را ملاقات کرد ؛ آدمهای عجیب که هر کدام برای خود معمایی بودند دست در گریبان ، آدمهایی از خود بیگانه . آدمهایی که ناگهان از درون پوکیده اند و تازه پس از سالها به این نتیجه رسیده اند که می توانند کسی دیگر باشند . و علی از همان دسته آدمهایی دیگر بود که خود را به خوبی نمی شناخت و تازه به این درک رسیده بود که درختهای توت و چنارها از دو خانواده ی متفاوتند . همان روز که از در فرودگاه بعد از 9 سال بیرون آمده بود در ترمینال پروازهای خارجی به انتظار عشق ندیده ایی در موهایش چنگ انداخته بود . فهمیده بود این آمدن او یک تازیانه ایی بی درد بوده که تازه متوجه آن شده است. سیلیی به سرخی سیب های داخل سبدی که ( آساره) در اولین دیدارشان کنار رودخانه سن در خیابان شارل گارنیهبه حالت وهم گونه ایی با گریه هایی دورو دراز و خاطرات ضروری از ایران با نیمچه لبخندی  به او هدیه کرده بود و گفته بود « آقا ببخشید کمکی از دست من بر  میاد »  و امروز به انتظارش قایقها را که سرگردان میان موجها در سراشیبی تکان می خورند دوباره دیده بود و انقلابی در درونش رخ داده بود. و به آخر پل که توریستهای فرانسوی پس از طی هزاران کیلومتر ...... روی آن قدم می زنند نگاه می کرد و از دور سایه لرزان آن قیافه جذاب و دوست داشتنی  را با نی نی چشمانش با شور و شوق با تپش  قلب و هیجان نگاه می کند و همینکه بلند می شود  به او دست بدهد می بیند در سایه ها محو شده و وقتی به اشتباه دست یک توریست فرانسوی را می فشارد متوجه می شود چند سال است هر روز کنار پل می نشیند تا نازنینش از پرواز بنشیندو هزار بار به اشتباه دست کسی دیگر را فشرده است. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایان

گلاره . پاییز ٨٩

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ توسط گلاره

 

این شیوه آدمهاست که وقتی می خواهند چیزی را نابود کنند .از آن هیولایی در ذهن دیگران می سازند.

خدا جون دلم برایت تنگ شده است..


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ توسط گلاره

نقد ومروری بر داستان دل فولاد

خلاصه داستان

شخصیت اصلی داستان یا همان راوی ،زن نویسنده ایی است که چند سال پیش از شهر شیراز گریخته و به شهر تهران آمده است . در این شهر است که بغض های فرو خورده اش را با نویسندگی بیرون می ریزد و روحش را از آن خستگی و بیماری ودرد و رنج نجات می دهد،از قضا نویسنده ای خوب از آب در می آید و کتابهایش با تیراژ بالا فروش می رود، تا جایی که ناشر خیلی روی او حساب می کند.روزها تا ساعت 2 در نشریه و آن موسسه که متعلق به شخصی بنام مهاجرانی است کار می کند و شب ها به نویسندگی می پردازد و تا آنجا که می تواند به خوبی از وقتش استفاده می کند . دوستان زیادی ندارد بجز نسرین که حضوری کم رنگ دارد و گاه گداری با تلفن سراغ او را می گیرد و در کارهایی که برایش پیش می آید خواهرانه کمکش می کند . افسانه که به جای ساکت عادت دارد و از نشستن پای حرف دیگران بیزار است چرا که حرفهای بیهوده آنها وقتش را می دزدد . مجبور می شود از خانه ای که در آن مستاجر است به سبب حرافیهای پیرزن به مکانی دیگر نقل مکان کند . البته زمان، زمان جنگ است و شرایط با امروزه که دخترهای مجرد و پسرهای دانشجوی مجرد براحتی و یا هرکس دیگری خانه اجاره می کنند کاملا متفاوت است .چرا که در این زمان( سال 65) روی آدمها حساسیت بیشتری هست و از آنجایی که افسانه زن تنها و بیوه ایی است با زحمت می تواند به کمک دوستش نسرین مکانی تقریبا مناسب را پیدا کند.آخر جایی نور گیر و دل باز می خواهد که براحتی بتواند تخیلاتش را در آنجا به نمایش بگذارد و از اینکه پیرزن عروسکیش ،که خود،او را به این نام نهاده است مرتب مزاحم کارش می شود ناراحت است و اینکه تنها در یک اتاق تنگ و تاریک که قفسه کتابها با انبوهی از کتابها آن را فشرده تر و تنگ تر کرده است بیش از این نمی تواند ذهنیتهایش را روی ورق آورد ولذا در اولین فرصت که جای مناسب گیر می آورد واحساس می کند ساکت و بدون هر گونه سرو صدایی است، نقل مکان می کند .در این خانه جدید که در طبقه بالاست .نور به اندازه کافی هست و شاخه های درخت که از اتاق سر برآورده و پیرزن و سرهنگ بازنشسته که هیچ سرو صدایی از خود ندارند اما مدت کمی که می گذرد افسانه هر روز متوجه صداهای ناله جوانی می شودکه پیرزن به او گفته است پسرم است خیلی زود به آلمان می رود و دیگر کسی اینجا نیست اما یک دروغی بوده تا بتواند پسرش را که از جنگ فرار کرده به زندگی برگرداند که در این حین دو پیر دختر سرهنگ نیز به سرو صداها افزوده می شود ،افسانه از این قضیه ناراحت می شود اما تا مدتی دوباره بگردد و مکانی مناسب پیدا کند ،مجبور است شلوغیها را تحمل کند ولی پیرزن هربار با گریه سعی دارد که از احساسات نویسنده که روانشناسی خوانده است استفاده کند و پسر خود را نجات دهد،جوانی خوش سیما که غرق در اعتیاد در زمانی که کم سن و سالترین جوانان در مناطق جنگی در حال دفاع از وطن هستند. افسانه  در این رفت و آمدهای تکرای خانه ،موسه با تخیلاتش حرف می زند ودر قطعه ایی از زمان گذشته زندگی می کند و مجبور می شود برای نجات جوان که هر روز زیر ضربه های شلاق سرهنگ قرار می گیرد از وقتش بگذرد و او را نجات دهد اما این سبب می شود در زندگی او احساسی ممنوع پیش بیاید که یکبار با شوهری قمار باز آن را تجربه کرده است ،و جوان یا همان«سیاووش»که خود نامزدی به اسم ناهید که هیچ صحبتی از او جز در چند مورد خاص به میان نمی آید راکه فعلا برای اعتیاد ترک کرده است فراموش می کند و به آغوش و احساسات پر مهر افسانه پناه می برد . کم کم او را جانشین اعتیادش می کند و به حرفها و دیدار او عادت می کند و بالاخره با کمک افسانه تزریق مرفین را ترک می کند و وقتی کاملا سالم می شود . می خواهد به شهر دیگر برود برای کار،ساختن کاسه ی سه تار ، او تار زنی عالی بوده است که همان تارزدنش روح افسانه را از تردید دور کرده جلا داده و عاشق می کند و این با آن ذهنیات کتابهای تاریخی که افسانه از کتابهای پدرش می خوانده تلفیق پیدا می کند و وقتی برای کار می رود و به افسانه می گوید برایت تلفن می زنم و بر می گردم . با تمام وجودش منتظر می ماند . اما مدتها می گذرد و هیج خبری از نامه و تلفن سیاووش نمی شود . افسانه خود به تکاپو می افتد که ببیند چرا او که قول داده است هیچ سراغی از او را نمی گیرد اما متوجه می شود این یک بازی بوده است که مادرش راه انداخته است به گونه ایی که حتی حالا با او نیز حرف نمی زند .درباره جنگ همان است که می گوید صدای آژیر خطر می آید و رادیو مرتب اعلام می کند که پناه بگیرید . اما افسانه متوجه رفتار مشکوک پیرزن و سرهنگ می شود که دیگر هیچ اعتنایی به او نمی گذارند و در نهایت موقعی که سیاووش  از سفر باز می گردد مادرش خیلی زود او را با ناهید نامزد می کند و جویای احوال افسانه می شود متوجه دروغ پیرزن می شود که نامه ها و تلفنهای سیاووش رااز او پنهان کرده است که خیلی اتفاقی در نامه یی   متوجه آن شده بود وپیرزن به افسانه گفته است که عشق او کاذب است و تا برگردد از سرش می افتد

اما…                                                                                                               



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ توسط گلاره

مقدمه

متن‌های کلاسیک در هر فرهنگی از اهمیت خاصی برخوردار هستند؛ متن‌هایی کلاسیک نامیده می‌شود که گذر زمان نه تنها ازاهمیت آنها نمی‌کاهد بلکه در دوره‌های بعد ازخود به عنوان منابع درسی و قابل تدریس در کلاسهای آکادمیک و قابل استناد در مراکز و محافل پژوهشی قرار می‌گیرند. به تعبیر دیگر فارغ از این که بررسی کنیم که درستی یا نادرستی یک متن کلاسیک تاچه حد است، میزان توجه به آنها در پروسه تعلیم و پژوهش نشان از اهمیت والای آنها دارد. ادامه حیات یک اثر در حوزه‌های پژوهش و تعلیم از شاخصه‌های اصلی کلاسیک بودن یک متن به حساب می‌آید.

در سنت تصوف و عرفان اسلامی آثار عزالدین محمود کاشانی به طور عموم و مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه یکی از ماندگارترین آثار کلاسیک به شمار می‌رود. این اثر به حدی از اهمیت برخوردار بوده است که صاحب نظران زیادی بر آن شرح نوشته و یا براساس آن آموزه‌های عرفانی مکاتب عرفانی نظری و یا سلوک عملی شکل گرفته است. اما از آنجا که این اثر متعلق به سبک نوشتاری قرنهای 7 و 8 می‌باشد و زبان فارسی نیز در طی 600 و 700 سال پس از آن تحولات زیادی پذیرفته است لذا پژوهشگران حوزه عرفان و تصوف برآن شدند تا با گزینش بخشهایی از آن و یا اقدام به بازنویسی آن به زبان ساده گسترده‌ی بهره‌مندی آن را توسعه دهند. به گونه ایی که بسیاری از تعاریف معروف سبک تحت همین مقوله «نگرش خاص و کلاسیک» قرار گرفته اند. آنچنان که مارسل پروست نویسنده معروف فرانسوی درباره سبک هر نویسنده ای می گوید: سبک برا ی هر نویسنده در حکم رنگ برای نقاش است. مساله فوت و فن نوشتن و شگرد و صناعت نیست،بلکه مساله نگرش است. منظوراو این است که سبک عارض بر نوشته نیست،ماده و جوهر آن است ،اصل نوشته است. شیوه خاص دیدن و اندیشیدن است که منجر به شیوه خاص نوشتن می شود.ماده و بیان یکی هستند و سبک اندیشیدن در زبان است. وهمچنین کاردینال نیومن درباره سبک نویسنده می گوید: سبک صدای ذهن نویسنده است(مغزهای چوبین صداهای چوبی دارند). ونیزامرسون می گوید: نویسنده همانطورکه فکرواحساس می کند؛همان طورهم می نویسد. اگرافکارش گنگ باشد،نوشته اش گنگ است.اگر افکارش کهنه و تقلیدی است،زبانش نیز خنثی و سنتی و تکراری است. نهفته های ذهنی انسان به رغم میل او هم که باشد در طرز بیانش جلوه دارد.اگر در این تعاریف فوق دقت کنیم در می یابیم که مراد گویندگان آن ها به طور کلی این است که بین سبک یک نوشته و روحیات و خلقیات و افکار صاحب نوشته ارتباط تنگاتنگی است. از این روی یک سبک شناس صاحب نام قدیمی در تعریف خود از سبک براین نکته تأکید می کند که: سبک شیوه شخصی بیان است که ما را به سوی نویسنده دلالت می کندواز این جاست که برخی از سبک شناسان مدعی بوده اند که می توان از نوشته های سبک دار به درون ذهن و روان نویسندگان آن ها راهی جست. به قول مولانا: «از قرآن بوی خدا می آید و از حدیث بوی مصطفی می آید و از کلام ما بوی ما می آید». و بی شک نیز کاشانی خود انسان وارسته و عارفی بوده است که به تحریر مصباح الهدایه به سبک عرفان و اخلاص پرداخته است .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ توسط گلاره
درباره وبلاگ
امروز تا همیشه ........
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي

www.persianblog.ir - <-BlogDescription-> - <-BlogTitle->">, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogskin">
<-BlogDescription->
<-PostContent->

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> توسط <-PostAuthor->
نظرات (<-count->)
<-PageContent->
عناوین مطالب
٭ <-posttitle-> :: <-PostDate->
درباره وبلاگ
<-AboutAuthor->
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي
<-persianstat->
<-BlogCustomHtml->

.js">

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار