آخرین روز انتظار

هنوز کاملا هوا تاریک نشده بود که آساره کرد به سرعت از روی نرده های کنار باجه بانک نزدیک ورودی دانشکده های علوم انسانی و فنی به آنطرف پرید و در میان انبوهی ازدرختان چنار و توت وعرعر گم شد و از لابه لای صدها بوته ی گل سرخ که در آن هوای سرد پژمرده بودند، خودش را به اتوبوس دروازه شیراز رساند .
از شلوغی داخل اتوبوس نفسش بند آمده بود ، انبوه جمعیت و دانشجویانی که به خانه هایشان می رفتند در فضای اتوبوس همهمه ایی به پا کرده بودند .آساره با چشمان خیس و براقش با هزاران بغض فرو خورده ، خودش را به یکی از میله های اتوبوس آویزان کرد و از پنجره به بیرون خیره شد .هوای نجف آباد هنوز ابری و گرفته بود و نوک درختهای برهنه در باد می لرزیدند– باغ های انبوه و تو در توی انار و توت و تاک ها درهم می لولیدند و آنچنان با قدرت در آن سوز سرد زمستانی به خاک سفت و چروکیده ، پنجه کشیده بودند که باد به هیچ رو نمی توانست آنها را با آن صدای مهیب و گروپ گروپ دهشتناکش از جا بکند و به گوشه ایی بی پناه در دوردستها پرت کند .آساره شیشه اتوبوس را کمی به عقب کشید تا هوای تازه به داخل بیاید از آن صداها و گلایه ها و ناله ها و شورهای دور اما بیهوده ی جوانان شوریده حال و پریشان خسته است و موها و چهره اش را با سخاوت تمام بدست باد سپردو به نرمی در خلسه غروب آفتاب نفسی تازه کرد . هنوز نصف راه را هم نیامده اند تازه به سرمارپیچ و پل آبی روی زاینده رود (توحید) رسیده اند نگاهش در منظره آنسوی پل گم می شود .آنجا چند درخت کج و کوله و چنارهای لکنتوی بی آب در انتهای پل، آنسوی رودخانه درهم غش و ریسه رفته اند . در هوا ، گنجشکها جیک جیک کنان ، ترسان و هراسان در میان درختها می پرند . آخرین اشعه های لرزان نور خورشید تارهای عنکبوت بین درختهای اغما زده را می لرزاند و موهای آساره هنوز در باد به این سوو آن سوی گونه های غمناکش می لغزند . از میان کوههای استوار صفه از این سو و آپارتمانهای شیک و نوساز مدرن آن سوی جاده می گذرند و بعد از 45 دقیقه پرت شدن ودست و پا له کردن و جیغ های هیستریکی دیگر دانشجویان به سر حکیم نظامی می رسند . اتوبوس در ایستگاه می ایستد و چند دانشجو حول و به سرعت، با گفتن ببخشید به شانه های نحیف آساره تنه ایی می زنند و خارج می شوند و در سایه روشن غروب آفتاب میان کوچه پس کوچه های واپس زده جوانی گم می شوند . آساره همچنان در رخوت زمستان، پوست و جان بی تاب و بدن داغش را به باد سپرده است . بدنش ، بدن یک زن کامل و زنده دنیای کهنه ما ، در لباس فرم دانشگاه پوشیده است. موهای پر پشت بلوطی سیر ، پیشانی نه چندان بلند ، ابروان پر پشت و سیاه و گونه های برجسته و بینی نازک و قلمی – مانند بینی یک صورت نقاشی از نقاشیهای اساطیری شکیبا ، شاید سیندختی دیگر از شاهنامه است و چشمان درشت و کشیده با دو نی نی شیطان و سخت غمناک و لبهای پر از خواهشش بر دستان زحمت کشیده و ضمخت راننده مات مانده است . ماشین در زوزه های گریان باد که ناله های گرگ زخمی را در میماند در یاهو گویان ترسناک باد و در مسیر همیشگی خود و در ایستگاه بعدی پس از گذشتن از دم در توپ خانه نظامی و خانه کارگر و دو سه جای دیگر به دم دانشگاه پت و پهن و لبریز از علم اصفهان میرسد. آساره با دنیای مملو از امیدش دم دانشگاه پایین می آید و در تکاپوی لحظه های زودگذر عمر با یک تاکسی خود را به میدان انقلاب می رساند.
هوا کم کم دارد به تاریکی خوفناک خود نزدیک می شود. خوفناک و از آن جور لحظه هایی که اشیاء بی آزار روز در تاریکی وهم آور، چون پرهیب هایی به آمد و شد می پردازند و آدم را وحشت زده می کنند . آساره به انتظار کنار پل رودخانه می نشیند هواسش در عالم دیگریست و در تک تک امعاء و احشاء و ذهنش ، بغضها می آیند و می روند . اندک تلنگری لازم است تا به اشک و آه و گریه و زاری تبدیل شوند . سوز سردی پیشتر از پیش می آید و برای آساره کرد امروز تا هم اکنون که چند لحظه دیگر به پایانش نزدیک است از آن روزهائیست که تراژدیها بیداد می کنند که کسی را بزور با تمام وجود در آغوش بگیرند .آساره کرد به آهستگی کنار پل قدم می زند به تنهایی رغبت نمی کند که تمام زیبایی عصر زمستانی سی و سه پل را با چشمانش ببلعد و بی قرار در انتظار دوستش علی مشرقی است . علی از آن آدمهای عجیب ، ساکت و آرام و باز عجیب ، اما با درونی پر از غوغاست، که اگر روزی آساره کرد قلبش را بشکافد مطمئنا دنیایی از پیچیدگیها را با یک وسواس وحشتناک رمانتیک درونش پیدا می کند و باز به آهستگی با چشمانی سرشار از شور ولی غمی عاشقانه ، ستونهای پل را برای صدمین بار می شمارد . سرگرمی خوبیست اقلا تا وقتی که دوست آرامش با آن لبخندهای گوشه دار ، نمکین و گوشتی می آید و لبهای بچگانه و شیرین و آن چشمهای کشیده ی پاک ایرانی ایرانی ، که چقدر همیشه بی تابشان است.
هوا سردتر و سردتر می شود و دانه های برف چون موجوداتی آسمانی – فرشتگانی با بالهایی نامرئی و سفید به زمین می نشیند - آساره در خود چمباتمه می زند و ساعت سر در مغازه های آنسوی پل را با آن تابلو های نئون داردر ولعی غلیظ نگاه می کند. دم و بازدم که می زند ابرهای کوچکی جلوی صورتش نقش می بندد و به افکار لولیده و درهمش چنگ می زند به همان روز ، عصر می رود . همان عصر سرد که خیلی از آدمهایی که در طول سالهای زندگیش ندیده بود را ملاقات کرد ؛ آدمهای عجیب که هر کدام برای خود معمایی بودند دست در گریبان ، آدمهایی از خود بیگانه . آدمهایی که ناگهان از درون پوکیده اند و تازه پس از سالها به این نتیجه رسیده اند که می توانند کسی دیگر باشند . و علی از همان دسته آدمهایی دیگر بود که خود را به خوبی نمی شناخت و تازه به این درک رسیده بود که درختهای توت و چنارها از دو خانواده ی متفاوتند . همان روز که از در فرودگاه بعد از 9 سال بیرون آمده بود در ترمینال پروازهای خارجی به انتظار عشق ندیده ایی در موهایش چنگ انداخته بود . فهمیده بود این آمدن او یک تازیانه ایی بی درد بوده که تازه متوجه آن شده است. سیلیی به سرخی سیب های داخل سبدی که ( آساره) در اولین دیدارشان کنار رودخانه سن در خیابان شارل گارنیهبه حالت وهم گونه ایی با گریه هایی دورو دراز و خاطرات ضروری از ایران با نیمچه لبخندی به او هدیه کرده بود و گفته بود « آقا ببخشید کمکی از دست من بر میاد » و امروز به انتظارش قایقها را که سرگردان میان موجها در سراشیبی تکان می خورند دوباره دیده بود و انقلابی در درونش رخ داده بود. و به آخر پل که توریستهای فرانسوی پس از طی هزاران کیلومتر ...... روی آن قدم می زنند نگاه می کرد و از دور سایه لرزان آن قیافه جذاب و دوست داشتنی را با نی نی چشمانش با شور و شوق با تپش قلب و هیجان نگاه می کند و همینکه بلند می شود به او دست بدهد می بیند در سایه ها محو شده و وقتی به اشتباه دست یک توریست فرانسوی را می فشارد متوجه می شود چند سال است هر روز کنار پل می نشیند تا نازنینش از پرواز بنشیندو هزار بار به اشتباه دست کسی دیگر را فشرده است.
گلاره
پاییز 89


برچسب ها :
اصفهان،
داستان کوتاه،
باغها،
آساره